بسم الله الرحمن الرحیم

.امام زمانتو دوست داری؟

ـآره،چرا که نه.

.یعنی هر چی اون بگه با کمال میل قبول داری؟

ـآره خب...

.بدون اون نمی تونی زندگی کنی؟

-نه،چرا گیر دادی؟

.چرا دوست داری آقا ظهور کنه؟

-چون که..وقتی امام زمان بیاد،دیگه من اینهمه مشکلات ندارم،وضع مردم خوب میشه،ملتهای مظلوم نجات پیدا میکنن...

.پس مشکل تو بدون اون هم حل میشه،کافیه یه دولتی بیاد سر کار که به مردم برسه و کارها رو راه بندازه،مشکلات و غم و غصه های تو هم تو زندگی کمتر بشه،کمتر تو و امثال تو حرص بخورین،اونوقت دیگه به آقا نیازی ندارین،دارین؟؟

-هان؟!؟

                                                      ********

ما وارثان آخرالزمانیم.....

                                                    *********

مردم،مقدسند.زیرا خداوند اینچنین در طول تاریخ رسولانش را مبعوث کرد تا آنها را به ((دارالسلام)) فرا بخواند.

انسانها دو دسته اند.آنها که دغدغه  دیگران دارند و آنها که نه.آنها که ندارند  که هیچ،آنها که دارند،غیر از بعضی هاشان،گل چندانی به سر جهان نزده اند.برای راه افتادن کار باید جان کند و جان داد.در این بلبشو چه می کنی ای خلیفه ی خدا؟

                                                 **************

آنکه از ظلم خسته است،آیا تحمل عدل را دارد؟

 

 

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦

در باب شرک

به نام خدا

شاید در ذهن خیلی از ما این باشد که دوران شرک و کفر مربوط به زمان بت پرستی و

خدایان سنگی و مادی است.اما واقعیت این است که خیلی اوقات،ما طوری که

خودمان نمی فهمیم،به خداوند مشرک و کافر میشویم.مثلا وقتی که تنبلی و هوای

نفسمان را به فرمان خدا ترجیح می دهیم.وقتی که حرف دیگر انسانها از حرف خدا،و

از حقیقت امر برای ما مهم تر میشود.

و کلا وقتی که در انجام کاری(که شامل فکر کردن و حرف زدن هم میشود)در ذهنمان

چیزی از خدا مهم تر و بالاتر باشد،به نظرم نوعی شرک میشود.

آیا زمانی را میگذارم برای فکر کردن به کارهام؟؟

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦

گوناگون

بسم الله

۱.سلام.آدمها در طول زندگیشان پیش میاد که با اشخاص مختلفی دوست باشن.بعضی وقتها این دوستی میتونه خیلی در زندگی آدم  تاثیر بذاره.بعضی وقتها هم بین دلها ارتباط زیادی برقرار نمیشه و با چند مدت جدایی اون دوستی هم سرد یا فراموش میشه.بعضی ها در زندگیشون شاید رفیق زیاد داشته باشن اما دوست واقعی خیلی کم...بستگی به روحیه ی آدمها داره.

۲.ما تقریبا یه گروه بودیم.من(حسن)و حبیب و سید و ممدین و ملک و رجب و صمد و امین و حمید و سجاد و ممدرضا و اونایی که من حضورشون رو درک نکردم.تازه من دیر به اینها پیوستم.بعضی هاشان از راهنمایی با هم بودن.تقریبا همه مان چندباری توبیخ جدی شدیم. بعضی کارشان به چندین روز اخراج و اینها هم رسید.و بعضی آن اواسط اخراج شدند!الآن چند ماه است برخی از ما هم را ندیده ایم.گاهی دو سه تامان به هم اس ام اسی چیزی میزنیم... یاد همه ی اون برنامه ها زنده باد.و اون کوه رفتنها و دیوانگی ها و...

۳.اینجا آفتاب از همین حالا میسوزاند.اینجوری آدم بنیانش سخت میشود حسابی!شاید برای گرمی هواست که انگار نفسم گرفته و حس نوشتنم میزون نیست!

۴.انسانی که مصیبت زیاد ببیند،دلش میمیرد.البته استثنا هم دارد خب.اما گاهی انسان به جایی میرسد که دیگر دلش آن لرزیدنهای قبل را حس نمیکند.آدم سفت و سخت میشود مثل سنگ.آرام میشود.میگوید بس است،بگذار خودش جلو برود روزگار؛میگذرد.اما استثنا هم دارد...

۵.خیلی چیزها در آدم هست که فکر نمیکنه بقیه هم داشته باشن.اما حیرت میکنه وقتی میبینه خیلی آدمهای دیگه هم اون مسایل و مشکلات رو دارن.و وجود همدرد،درد رو تخفیف میده.

فی امان الله./

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦

اپيزود نامه

*اپيزود اول

در اتاق من يک گلدان گل است

اسم علمی آن گل را نمی دانم اما گل زيباييست

نمی دانم از کدام خانواده يا تيره از گياهان است اما گل زيباييست

نمی دانم زمان دقيق آب دادنش کی است اما گل زيباييست

قيمتش را نمی دانم،اما گل زيباييست

*اپيزود دوم

بدليل درس خوندن و ازين چيزا،احتمالا حضور پر ثمر خودم در عرصه ی وبلاگ و وبلاگ نويسی رو کاهش بدم! اگه بهتون سر نزدم غمگين نشين يه وقتا!

 

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٦

 

با سلام

اومدم راجع به یه چیزی توضیح بدم.من تا حالا شاید ۶ـ۷ تا عکس گذاشته باشم برای مطالب مختلف توی وبلاگ.این عکسها رو با سرچ توی گوگل پیدا کردم.این عکسا قبلا توی سایتهای دیگه ای قرار گرفته بودن.در مورد کپی رایت و اجازه و اینا فکر میکردم،که هم به اون سایتها اطلاع بدم و هم اینجا منبعشو بنویسم.اما دیدم که با این کار میشه منبع هر عکس رو فهمید:روی عکس کلیک راست کنید و گزینه ی properties را انتخاب کنید.اونجا منبعش رو نوشته.

فکر نمی کنم لازم باشه کار دیگه ای بکنم(مثل اجازه گرفتن و درج منبع).نظر شما چیه؟

موفق باشید. 

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦

حاسبوا قبل ان تحاسبوا

شايد زمان محاسبه است.

که چقدر در اين تجارت خانه ی دنيا سود کرديم.

زمان خوبيست برای تولدی دوباره.و چه لذتی دارد تولد و شکستن پوسته ها.

زمان پوشيدن لباسهای جديد است.

و بايد دريافت چه زود ميگذرد.

جهانی که پيوسته در حال دگرگونيست.جهانی ناپايدار.

.

هو الباقی.

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥

ماجراهای وبلاگ نويسي!

اعوذ بالله من کل شر

بسم الله

سلام.خیلی وقت بود که می خواستم راجع به وبلاگ و وبلاگ نویسی چیز بنویسم.یه دلیلش

اینه که تقریبا یه سال میشه که دارم تو این خراب شده(ببخشید٬قصر اوستا حبیب آقا مهندس)،

مینویسم،آپ میکنم،کامنت میخونم،از دست حبیب و یه سری آدما حرص میخورم،فکرم بعضی

وقتا بدجور مشغول این(این=وبلاگ دل داری؟؟؟!!)میشه،فکر کنم یه کم باعث پیشرفتم بوده،یه

مقدارایی بهم کمک کرده،یه چند تا دوست پیدا کردم و خلاصه الخ.

شاید چند صد هزار،یا حتی یکی دو ملیون آدم باشن تو این ایرون که وبلاگ مینویسن.یه جا از

قول یه بابایی خوندم که تقریبا نوشته بود:‌ (این وبلاگ نویسا از کمبود عاطفه و اینا میان وبلاگ

مینویسن)،منم یه کم بیشتر از یه کم باهاش موافقم! یعنی،بعضی از ما (ما=وبلاگ نویسا) توی

دنیای بیرون،توی دنیای واقعی(حقیقی؟بیلمیرم)،انگار غریبه ایم.انگار نه آدمها و نه خودمون،نه

اتفاقات و نه لحظه ها،و نه روابط و چیزای دیگه رو نمیشناسیم،انگار برامون بی معنین.شاید

محیط اطرافمون گرم(از نظر روحی)نباشه.برا همین به اینجا پناه میاریم(یا میارن).به دنیای

مجازی.دنیایی که توش میتونی هر کی میخوای باشی.میتونی برای خودت یه محیط جدید

درست کنی،با هر کی خودت میخوای باشی،خونواده ی جدید درست کنی(قلبت تیر کشید؟)

،رفیقای متفاوت،لحظه های متفاوت و بهتر......

شبها متفاوت مینویسم.شب یه جور خاصیه.از اون جورایی که همه میدونن اما گفتنش سخته(یا

غیر ممکن!)

حقیقتش،اول(اول=۳یا ۴ سال پیش)مش حبیب با یه بنده خدایی این وبلاگ رو زدن.بعدش هم

اگه به بایگانی رجوع کنید میبینید اون موقع ها رو.بعدش اون بنده خداهه میره.بعد یه مدت سر و

کله ی بنده پیدا میشه.تا الآن هم که با مطالب نغز خزعبلم در خدمتتونم.گرچه هر از گاهی هم

این حبیب یه چیزایی مینویسه که ملت فکر میکنن من نوشتم.یا اینکه بعضی وقتا نمیدونم حبیب

یا یکی دیگه میرن این ور اونور کامنت میدن با آدرس این وبلاگ.یا اینکه یه کارایی میکنن که دیگران

به ما مشکوک میشن.یا اینکه(بسه؟باشه.)

خیلی دوست دارم رو این وبلاگ موسیقی و چیزای فانتزی!دیگه بذارم.اما بلد نیستم.(حال یاد

گرفتن هم ندارم).کسی هست دست ما رو بگیره؟

تو این فضا،این دنیا،وبلاگای قشنگ خیلین.که ما باید جلوشون لنگ بندازیم.بعضی ها تکونت

میدن،بد جور.......

دیگه...همین فعلا.دعا کنید،برای همه.

خدا حافظ.

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥

سرما خوردگی روحی!

بسم الله

۱.سلام . خوب اید؟ مواظب خودتون باشید سرما نخورید که آدمو از زندگی میندازه. گرچه خودش بخشی از همین زندگیه.

۲.دنیا همینه.بعضی وقتا شادی٬بعضی وقتا غمگین.بعضی وقتا دلتنگی بعضی وقتا نیستی.

بعضی وقتا هفته ها حالت گرفته س٬اعصابت خورده٬هی به خودت میگی بیخیال اما بازم نمیشه.بعدش که اومدی رو فرم و شنگول شدی افسوس میخوریکه چرا الکی اونقدر ناراحت بودی.در حالی که شاید اون ناراحتی لازم بوده!

من یه مدت بود که دنبال یه راه حل کلی و قاطع برای رفع غم و غصه و اینا بودم. جدای از نتایجش٬الآن به این رسیدم که نه بابا٬ ذات این دنیا اینجوریه.یعنی این دنیای مادی و پایین اصولا همین طوره.مخلوطی از خوب و بد.مخلوطی از نابودی و بودن.مخلوطی از شکست و امید....

۳.ما اینجا تو خوابگاهیم.بیشترین چیزی که منو حرص میده٬اینه که بچه ها خیلی چیزا رو رعایت نمیکنن.از نظافت و نوبت بگیر تا سر و صدا و اخلاق و چمدونم هزار تا چیز دیگه.اکثر مردم هم هکذا.

۴.مثل بیشتر دانشگاهای دیگه٬روزی یه ساعت میتونیم بیایم سایت اینترنت.اینجا مث خونه نیست که صبح تا شب و شب تا صبح جلو پی سی پلاس بودیم!جبر همیشه هم بد نیست!

۵.تازگیا به این رسیدم که دین همه اش در خدمت انسانه.یعنی هر چی که میگه٬از نماز و واجبات تا مسواک و همه ی مستحبات همه برای اینه که انسان حالش توپ بشه.این دنیا و اون دنیاش آباد و با نشاط بشه.ولی خب٬هر تفکری اولا ممکنه اثرات منفی هم داشته باشه٬ثانیا تا حقیقت کلی فاصله داشته باشه!

۶.یار٬ بی پرده از در و دیوار     در تجلیست یا اولو الابصار

۷.انقدر اعصابم خورد میشه از اینایی که به مانیتورم نگاه میکنن.

۸.{ما همه با هم بودیم.بچه بودیم.زندگی میکردیم٬نه مثل الان.غم و شادی بود٬نه مثل الآن.بعدتر ها بزرگ شدیم.خودمان نخواستیم.مثل خیلی چیزهای دیگر.بعد بعضی ها رفتند.بعضی ها بعضی هایشان رفتند.بعضی ها می روند.شاید به یاد هم بیفتند.شاید عوض شوند٬خیلی.انقدر که یکه بخوری.بعضی ها افتادند٬رشد کردند٬نمی دانم کسی هم برگشت؟نمی دانم....}

۹.والسلام.

التماس دعا.

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥

از کوچه های باران

روزی تو خواهی آمد

                       از کوچه های باران

 آنروز رفته باشد

                       غم های روزگاران....

                 

                      **********

سلامت می کنم مولای باران

                           سلامی از سر دلتنگی و درد

بیا مردان عاشق سبز ماندند

                           در این خاک زمستان خیز دلسرد

 

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥

 

  اینبار

          فقط

                   یک

                       

                              آه.....

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥

و می گويندت که بايد بدوی...

و حيرانی...

       در اين همهمه ی گنگ٬در اين لب زدن ماهيان

می دوی

          و درست نمی دانی چرا٬و برای چه

                  درست نمی دانی چرا بايد له کنی تا له نشوی

                           و فرصت برای فکر کردن هم نيست٬اگر بايستی زير

دست و پا می مانی...

بعضی وقتها خسته می شوی

                  می ايستی

                               درنگ می کنی

                   با ترديد نگاه ميکنی٬فکر می کنی:نکند همه اش پوچ

باشد؟آخرش چه؟ 

اما نمی گذارندت که رها شوی٬چون کور شده اند

                                                            کر شده اند

                                                                  تاريک شده اند انگار...

دوست داری تمام شود٬

     دوست داری جايی بايستی و خستگی در کنی٬

                  کسی به ات لبخند بزند٬آرامشت باشد٬بگويد بس است٬ديگر

بس است.

ديگران می دوند

         تو در خودت فرو می روی٬

                                           غرق می شوی٬

                                                     دست و پا می زنی٬

                        کسی فريادت را نمی شنود٬يا اگر ميشنود بی محل

ميگذرد

                   و کسی٬چيزی٬در آن اعماق می گويد بس است

                                                     ....

                                                                ديگران می دوند............

                      

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥

و اينک محرم آمد

باز این چه شورش است که

 

در خلق عالم است

 

باز این چه نوحه و چه عزا و

 

چه ماتم است

 

یا حسین (ع)

 

به شامیان برسانید که به عالمیان برسانندکه تا ابد آویزه گوش آیندگان باشد؛ مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است.

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

هر از گاهی نامه(هرز نامه!!)

                                                      به اسم خدا

1.سلام!(چرا علامت تعجب؟؟...سلام ای وبلاگ برهوت ما(من و مشتی)...سلام ای یاران همیشگی با وفا و صفا...سلام ای رهگئرهای گاهی به گاهی و هر از گاهی...وای نمی دونم همیشه نوشتن اولش سخته یا من ذوق ادبیم به باد رفته و دارم خزعبلات و اباطیل(درست نوشتم؟!) طویل میگم!؟!)

2.آه...روزگار غریبیست نازنین(به قول مرحوم احمد شاملو...جالبه که در هر عصری خیلیا از زمونه می نالیدن.الآن که دیگه الا ماشاالله،خود نالیدن هم ناله ش در اومده)

3.چه پیش نهادی دارین برا وقتایی که آدما از خستگیاشونم خسته میشن؟(این دیگه اوج روحیه ی منفیه،والبت همون جایی که نقطه ی شروعه برای آدم تا کاری بکنه...(مثل فواره،وقتی میاد پایینه پایین،دوباره ییهو میره بالا)خب مثلا بعضی ها دوباره امید میره تو خونه ی دلاشون و زنده گی پر شوری رو شروع میکنن..بعضیا شروع به آسیب رسوندن میکنن(به خودشون یا محیط و انسانهای اطرافشون)،بعضیا هم با شیوه های مختلف صورت مساله رو پاک میکنن(یعنی خودشونو از صفحه ی روزگار پاک میکنن...))

4."هر کیمسه درس اوخو مقدس اردبیلی دا اولاماز که"(می دونم الآن با خودتون گفتین هان؟!؟..یه ماجرایی هست که میگه مقدس اردبیلی که از بزرگان و اقطاب علم و معرفت بود،تو جوونی رفت برای تحصیل به نجف.تو مدتی که درس میخوند سعی کرد فقط درس بخونه!(نه مثل ما که علاوه بر فعالیتای فوق برنامه و فوق فوق برنامه،یخده هم درس می خونیم!)خلاصه..جونم براتون بگه که هر چی نامه براشون میومد اونا رو برا اینکه تمرکز فکریشون به هم نخوره،میذاشتن زیر پر دشکچه شون.بعد از چند سال که رفتن ولایت،دیدن خیلی از فامیلشون مردن...و اون نامه ها هم خبر فوت اونا بود،و اینکه بهشون میگفتن که برگرده بیاد...)

5.هم جهت با بالایی باید بگم که :"معرفت در گرانیست،به هر کس ندهند...پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند."

6.وقتم داره تموم میشه!فعلا!

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥

واگويه های پريشانی...

پرسيدم  چرا اينجاييم؟

جواب داد  چرا نباشيم؟

گفتم  خب..آخه اين جوری سخت می گذره

گفت  تا حالا ديدی وقتی می خوای رشد کنی پاهات درد می گيرن؟٬اون وقتايی که روحت درد ميکنه يعنی داری رشد ميکنی.به فرموده ی مولا ’ريشه ی گياه در زمين سخت محکم تر از ريشه اش در زمين نرم است‘

گفتم  اما اگه نخوام رشد کنم چی؟

گفت  خيلی چيزا دست تو نيست٬اينم يکی از اوناس

گفتم  چرا دست ما نيست؟

گفت  چون اينجوری به نفع خودته..خيلی جاها که راهی به ذهنت نميرسه٬اجبارها تو رو هدايت ميکنن

گفتم  اوهوم..

گفت  بی خيال شو..اينجوری تا ابد بايد بپرسی و جواب بشنفی..به قول شيخ اجل حافظ  سخن از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو    که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را.

 

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ،۱۳۸٥

حواست کجاست؟

یه روزی یه خانم و آقایی توی خونشون نشسته بودن که یه نامه براشون اومد؛ نامه رو که باز کردن توش دوتا دونه بلیط سینما بود یه بلیط ویژه برای یه فیلم عالی

توی نامه یه تیکه کاغذ هم بود که روش با خطی زیبا نوشته شده بود: " حدس بزنید چه کسی این نامه رو براتون نوشته با احترام"

اونها هرچی فکر کردن آخر نتونستن بفهمن فرستنده نامه کی بوده ولی خب تو دلشون کلی ازش تشکر کردن و خلاصه اونشب با همدیگه به سینما رفتند و انصافا فیلم خوبی هم بود و خیلی هم خوش گذشت.

بعد ازینکه آخر شب به خونه برگشتند با صحنه جالبی روبرو شدند

خونشون خالی خالی بود هر چی بود و نبود رو جارو کرده بودند و رفته بودند تنها چیزی که اونها تونستن ببینن تکه کاغذی بود که روش نوشته شده بود:" حالا حدس زدین چه کسی اون بلیط ها رو براتون فرستاده بود؟؟؟"

حالا فکرشو بکن ربط این داستان با بعضی ابراز محبت ها چیه؟؟؟

حواست خیلی جمع باشه با یه چیزی شبیه یه بلیط سینما خونه دلت رو به یغما نبرن ها !!!

به خودت یقین داشته باش تو خیلی بیشتر از اونی که فکرشو می کنی ارزش داری

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ،۱۳۸٥

← صفحه بعد